اگر هر روز و هر ساعت و هر لحظه ات را با خبر و گزارش سر و کار داشته باشی ، نمی دانم متوجه یک تفاوت خیلی عجیب شده اید یا نه .
اگر در یک شهر یا یک روستا ، کسی عاشق کس دیگری باشد و به هر دلیل نتواند به معشوقش برسد ، خودش را می کشد .

همین اتفاق در جاهایی مثل پایتخت کاملا متفاوت است : کسی که ادعا می کند عاشق دیگری است اگر به هر دلیلی نتواند در دل طرف مقابلش جا کند ، به جای اینکه خودش را برای او بکشد ، به صورت طرف مقابل اسید می پاشد و او را می کشد و نابود می کند !
شما متوجه شده اید دلیل این تفاوت چیست ؟
پانوشت اول : حماسه عظیم فرزندان آیت الله روح الله خاتمی در یزد در استقبال تاریخی از احمدی نژاد ، آنقدر بزرگ است که باور آن برای من خبرنگار هم سخت است چه رسد به مخالفان و دشمنان رئیس جمهور ؛ این عشق ، خدایی است !
پانوشت دوم : سخنان مجدد هاشم آغاجری عضو مرکزیت سازمان مجاهدین انقلاب ، درست بر عکس دفعه قبل ، مرا متعجب نکرد . جالب اینجاست که این هتک حرمتها که دفعه قبل دامن مراجع تقلید و مردم را گرفته بود و آنها را به "میمون" تشبیه کرده بود ، این بار راس نظام و خود "ولایت فقیه" را که در حقیقت مهمترین و اصلی ترین میراث امام خمینی است نشانه گرفت .
راستی این سوال برای شما پیش نیامده است که در این جور مواقع مرکز نشر و اندیشه های امام خمینی و جناب آقای سید حسن خمینی و بیت معظم امام امت و ... کجا هستند و چرا نسبت به این هتاکی دیوانه وار ، هیچ واکنشی از خود نشان ندادند ؟!
امان از آن عشق مردم یزد و داد از این دیوانگی !
- بله ؟ این پانوشتها ، به مطلب اصلی ربطی نداشت ؟
پی نوشت :
در پرده سوز و ساز هم می خندیم
با داغ درونگداز هم می خندیم
چون لاله نو شکفته ای در باران
از گریه پُریم و باز هم می خندیم
این رباعی هیچ گاه از یادم نمی رود. روزی از روزهای نوجوانی در واحد قصه حوزه اندیشه و هنر اسلامی ، به قیصر امین پور گفتم یک رباعی جدید از شما می خواهم ، قیصر به حسن حسینی تعارف کرد و حسینی به قیصر و نهایتا سید ، با همان صدای رسا و مردانه اش رباعی بالا را خواند . عجیب اینکه این رباعی کاملا با روحیات آنموقع و این موقع من تطابق داشته و دارد.
حالا چند سوال : اگر هر کدام از موقعیتهای زیر برای شما اتفاق می افتاد چه می کردید؟
1- فردا اسباب کشی دارید . تقریبا تمام بارها را بسته اید . کامپیوتر آخرین وسیله ای است که می خواهید آن را جمع کنید . سری به اینترنت می زنید . می بینید امروز در مراسم جشنی در فرهنگسرای ولا دعوت شده اید تا جزو برندگان مسابقه وبلاگ نویسی عاشورا جایزه بگیرید. دیگر فرصتی نیست بخصوص که راه هم راه بسیار طولانی و دوری است .
2- در چند روز گذشته هر چه تلاش کرده ای که بر اساس کارت اعتباری اینترنتی امتحان کارشناسی ارشد ، محل توزیع کارت ورود به جلسه و محل امتحان را در اینترنت بیابی ، تقریبا این جواب را روی صفحه نمایشگر مشاهده می کردی : داوطلب مورد نظر شناخته نشد !
3- در میان خرت و پرتهای آخرین لحظات ، می بینی کارت اعتباری مورد نظر مربوط به سال پیش بوده و کارت جدید را پیدا می کنی . بسرعت وارد اینترنت می شوی و مشخصات را وارد می کنی . خوشبختانه این دفعه شناخته می شوی ! زمان و محل امتحان : میدان رسالت - دانشگاه علم و صنعت . زمان : پنجشنبه ساعت 30/14 . یعنی درست نیم ساعت پیش !
4- به شرکت باربری زنگ زده ای و تاکید کرده ای که بزرگترین کامیون یعنی کامیون شش متری برایت بفرستند. چرا که بار و بندیلت بسیار زیاد است . آخر وقت جمعه و البته برای اولین بار سر ساعت می آیند و تو می بینی که کامیون کوچک فرستاده اند ! حالا کارگرها بارها را بار زده اند و یک سوم بارها به اضافه آنچه در انباری است باقی می ماند. معنی و مفهومش این است که شرکت محترم باربری ، به این وسیله باعث شده است که تو یک بار دیگر ، 60 - 70 هزار تومان پیاده شوی ! وقت هم که گذشته است و باید سری دوم را شنبه یکشنبه ببری .
5- و از همه جالبتر : کارگرها بارها را بار زده اند و دنبال پراید تو راه افتاده اند تا به منزل جدید بروید. نزدیکیهای منزل جدید همسرت با نگرانی می گوید : تقی ! هر چه می گردم کلیدهای منزل جدیدمان را پیدا نمی کنم !! یعنی چی ؟ شاید خوب نگشته ای ؟ نه ، ده دقیقه است که هر چه کیف خودم و داشبورد و جاهای دیگر ماشین را می گردم اثری از کلیدها نیست !
شامگاه جمعه است و هیچ مغازه ای باز نیست تا کلید ساز خبر کنی . ماشین به نزدیکیهای منزل رسیده است و تو کلیدی نداری که کارگرها با همه این احوال ، وسایل را به خانه ببرند . راستی اگر شما در این موقعیتها بخصوص موقعیت آخر بودید چه می کردید؟
پانوشت این روزنوشت در ابتدای مطلب آمده است ...
این روزنوشت بنا به دعوت دوست و برادر بزرگوارم آقای "امید حسینی" مدیر وبلاگ "آهستان" نوشته شده است . در همین جا از ابراز لطف ایشان تشکر می کنم .
خاطره اول : بحبوحه انقلاب بود .مدرسه ها تعطیل شده بود و ما به جای درس خواندن ، توی کوچه ها ولو بودیم . گاهی گل کوچک بازی می کردیم و گاهی تیله بازی . همان موقع درس خواندن هم ، من اکثر بعدازظهرها در ایستگاه جوجه کشی نارمک پلاس بودم و با پسر عموهایم دوچرخه سواری می کردیم یا به پارکی می رفتیم که الان نام زیبای "فدک" را بر خود دارد.
در هر صورت ، در ایامی که مدرسه ها تعطیل شده بود ، بابا اجازه داده بود و ما سه نفری به میدان توپخانه می آمدیم . حمید یک دوچرخه هرکولس ٢٨ داشت و من و مجید یکی جلو ، پشت فرمان می نشستیم و یکی روی ترک بند . خوب ، مسیر هم سر پایینی بود و تا به اداره روزنامه کیهان در لاله زار برسیم ٢٠ دقیقه ای طول می کشید.
وارد خیابان لاله زار که می شدیم ، تمام نوار فروشیها ، کاست صوتی شعارهای مردم را می فروختند : ای شاه خائن ! آواره کردی - خاک وطن را ، ویرانه کردی - کشتی جوانان وطن ، الله اکبر - کردی هزاران تن کفن ، الله اکبر - مرگ بر شاه ، مرگ بر شاه ، مرگ بر شاه ، مرگ بر شاه . مردم هم پشت سر هم این نوارها را می خریدند و توی مساجد توزیع می کردند .
از نوار فروشها که رد می شدیم ، وارد کوچه جنوبی روزنامه کیهان می شدیم . باید حدود ساعت ٢ بعد از ظهر آنجا باشیم تا روزنامه های از تنور در آمده را بخریم . غیر از ما ، چیزی حدود ده دوازده تا موتوری هم بودند که هر کدام 300 تا 500 نسخه روزنامه می خریدند تا آن را توزیع کنند. ما سه نفر معمولا 200 تا روزنامه کیهان می خریدیم به قیمت هر کدام 5 ریال و از همانجا بسرعت خودمان را به روزنامه اطلاعات در کنار پارک شهر می رساندیم و از آنجا هم 200 نسخه روزنامه اطلاعات می خریدیم و راه می افتادیم برای فروش .
معمولا آنها را یکی دو ساعته در همان مسیر میدان توپخانه تا میدان فردوسی به فروش می رساندیم . استقبال مردم از روزنامه ها خیلی زیاد بود و آنها را روی دست می بردند . ما هم نامردی نمی کردیم و هر کدام را به قیمت 10 ریال می فروختیم و حسابی از قِبَل انقلاب پولدار می شدیم !
یکی از روزهای دهه دوم بهمن سال 57 بود که نفهمیدیم چرا ، دم در روزنامه کیهان ساعتها معطل شدیم و حدود ساعت 5-6 عصر بود که تازه روزنامه ها از در موسسه کیهان بیرون آمد . با این حال 200 تای همیشگیمان را خریدیم و رفتیم روزنامه اطلاعات ، دیدیم آنجا هم همین بساط است و هنوز روزنامه بیرون نیامده است . (الان که به آن روز فکر می کنم مطمئن هستم که رژیم با خبری که در باره امام و انقلاب در این دو روزنامه به چاپ رسیده ، مشکل داشته و آن را حذف کرده و کار روزنامه به اصلاح و صفحه بندی و چاپ مجدد کشیده بوده است .)در هر صورت ، از اطلاعات هم 200 تا روزنامه خریدیم و آمدیم به خیابان . دیگر شب شده بود و تقریبا کسی در خیابانها نبود که روزنامه های ما را بخرد. دو سه ساعتی همه جا سرک کشیدیم و حتی آن اواخر ، روزنامه را به همان 5 ریال قیمت واقعیش فروختیم اما بخت با ما یار نبود و بخش اعظم روزنامه ها روی دستمان ماند و آن شب ، دست از پا درازتر با کلی ضرر به خانه آمدیم !
فردای آن شب که احتمالا روز 20 یا 10 بهمن - یکی دو روز به آمدن امام یا پیروزی انقلاب - بود ، سر وقت به دفاتر کیهان و اطلاعات آمدیم و روزنامه هایمان را خریدیم و وارد خیابان که شدیم ، دیدیم مردم برای خریدن آن از سر و کول هم بالا می روند به جوری که در گرفتن پولهایمان دچار مشکل شده بودیم !
روزنامه ها در عرض شاید کمتر از نیم ساعت تمام شد و ما دوباره به کیهان و اطلاعات مراجعه کردیم و از هر کدام 200 تا روزنامه دیگر خریدیم و باز فروش نیم ساعته و باز مراجعه به این دو روزنامه و ... فکر می کنم این ماجرا 4- 5 بار تکرار شد و باز هم همه روزنامه ها را در همان خیابان فردوسی فروختیم . آن روز ، مسئولان فروش کیهان و اطلاعات ، دیگر به ما روزنامه نفروختند . به فکرمان رسید از دکه ها بخریم و 5 ریال بیشتر بفروشیم ، اما دکه ها هم روزنامه هایشان تمام شده بود . در حال برگشتن بودیم که در تقاطع خیابان فردوسی و کوشک ( که آن موقع دکه روزنامه فروشی بود) ، دیدیم تعداد زیادی روزنامه وجود دارد . رفتیم و همه روزنامه هایش را یکجا خریدیم و پولش را هم دادیم و آمدیم سر همان خیابان کوشک و روزنامه ها را جلوی ماشینهایی که رد می شدند گرفتیم و مشغول فروختن شدیم که چشمتان روز بد نبیند . ناگهان دیدیم صاحب دکه روزنامه فروشی آمد و چند کشیده آبدار در گوش من و مجید زد و گفت : ....... ها !خجالت نمی کشید روزنامه های خودم را می خرید و دو برابر جلوی خودم می فروشید ؟ اقلا نمی کنید بروید دو خیابان بالاتر این کار را بکنید .
آن شب وقتی به خانه آمدیم و پولهایمان را روی هم ریختیم و حساب کردیم ، دیدیم غیر از اینکه ضرر شب گذشته جبران شده است ، دو سه برابر هر روز دیگر هم سود کرده ایم !
خاطره دوم : این خاطره هم به روزنامه مربوط می شود ، اما مربوط به روزهایی است که روزنامه نمی فروختیم اما به فرمان بابا ، هر عصر سر چهار راه سوسن آب ، از مغازه ای که نوار کاست خوانندگان - و آن روزها نوار هایی درباره حضرت علی "ع" - می فروخت و در کنارش میزی می گذاشت و کیهان و اطلاعات می فروخت ، کیهان می خریدم .
روزی که این اتفاق افتاد ، هنوز عکس امام به طور علنی در خیابانها و مغازه ها جا خوش نکرده بود . ما منتظر رسیدن موتوری بودیم که کیهان و اطلاعات را می آورد که ناگهان دیدیم یک اتوبوس بین شهری از خیابان طاووسی بالا می آید و روی شیشه جلوی خود عکسی از امام خمینی را نصب کرده که در حال دست تکان دادن است . جمعیتی که در صف ایستاده بودیم و مردمی که در خیابان بودند به حدی از دیدن تصویر امام بر روی اتوبوس ذوق زده و خوشحال شدند که ناخود آگاه و با تمام وجود فریاد کشیدند: درود بر اتوبوس مجاهد ! درود بر اتوبوس مجاهد ! راننده هم تعمدا با بوق زدنهای ممتد خود ، هم جواب احساسات ما را می داد و هم تبلیغی برای عکس امام می کرد که بر شیشه اتوبوسش تابلو شده بود و بدین ترتیب هر لحظه به تعداد شعار دهندگان و هم هلهله کنان افزوده می شد. وقتی به خانه رسیدم نمی دانستم این اتفاق شگفت انگیز را چگونه برای پدر و مادرم تعریف کنم .
سوم : حدود دو هفته پیش ، در یکی از کامنتهای خصوصی من آمده بود : من امینی معلم تو هستم - تلفن ........0919
به حدی از دیدن این پیام خوشحال شدم که فورا تماس گرفتم : سلام آقای امینی . من دژاکام هستم . پیامی .... آقای" عبدالله امینی"نگذاشت حرفهای من تمام شود. شما در کدام کلاس شاگرد من بودید؟ در مدرسه راهنمایی فضیلت در خیابان گلستان نارمک . شما معلم حرفه و فن ما بودید . اگر یادتان باشد شما به من به خاطر موفق بودنم یک جلد کتاب رمان "خرمگس" اثر اتل لیلیان وینیچ را هدیه کرده بودید. آقای امینی که ظاهرا تنها از روی اسم مرا شناخته بود ، با این توضیحات کاملا مرا به یاد آورد . اضافه کردم :اگر یادتان باشد ، سال بعد ، از مدرسه ما رفتید و من آنقدر دنبال شما گشتم که در مدرسه ای در یکی از میدانهای نارمک پیدایتان کردم و پیشتان آمدم . دیگر خوب خوب مرا به یاد آورد .

سه روز بعد ، ایشان تماس گرفت و یک شماره پست تصویری از من خواست . دادم . ده دقیقه بعد که کاغذ ایشان را دیدم بسیار جا خوردم . کارت تبریکی که به مناسبت فرا رسیدن دومین بهار آزادی برای معلم خوبم آقای امینی داده بودم به همراه متن آن ، روی کاغذ نقش بسته بود :
"جناب آقای امینی معلم عزیزم . با تقدیم صمیمانه ترین تبریکات نوروزی امیدوارم در آستانه دومین بهار پیروزی و سال جدید و آغاز هزار و پانصدمین هجرت پیامبر و آغاز دومین سال پیروزی انقلاب اسلامی درخشان مردم ایران برهبری زعیم عالیقدر امام خمینی و مجاهد فقیه حضرت آیت الله طالقانی امیدوارم در سال جدید با تجربه های جدید به جدیت بیشتر و مبارزگری بیشتر و شاگرد دوستی افزونتر به تعلم و تعلیم بپردازید و خود نیز در دروس خود موفق شوید و نیز از طرف دانش آموزان مورد توجهات شایانی واقع شوید و خداوند متعال به شما نصرت و پیروزی بیشتر عنایت فرماید . شاگرد حقیر شما : تقی دژاکام " در حاشیه هم نوشته بودم : در این بهار آزادی - جای شهدا خالی / شهیدان زنده اند الله اکبر .
آقای امینی در حاشیه این فکس برای من چنین نوشته بود:
بسمه تعالی . برادر ارجمندم جناب آقای دژاکام . سلام علیکم . اینک سه دهه از انقلاب اسلامی گذشته است . خوشحالم که شما همچنان استوار چون روزهای نخست انقلاب ، پیرو آن امام همام خمینی بت شکن هستید. ارادتمند شما :امینی 11 / 87
صحنه ، تاریک است . باد ، هو هو می کشد و گهگاه صدای جیرجیرکی سکوت شب را می شکند .
آهنگساز ، با هنرمندی از پس ترسیم فضای خفقان و تاریک پیش از انقلاب بر آمده است . سالار عقیلی می خواند :
بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز
بنشینم و از عشق ، سرودی بسرایم
آنگاه به صد شوق ، چو مرغان سبکبال
پر گیرم از این بام و به سوی تو بیایم ...
سازها بتدریج اضافه می شوند ؛ سکوت به غوغا تبدیل می شود و آهنگساز ، همراه شدن تک تک مردم به موج انقلاب و طوفانی شدن فضا را ترسیم می کند . افکت ، آزاد شدن و پر زدن پرنده را حکایت می کند . طبلها از خروش مردم سخن می گویند . صدای سازها هم مثل انقلاب ، اوج می گیرد . گروه کر با ریتم تند ، اشعار "پرویز بیگی حبیب آبادی" را اجرا می کند . دف نوازان صحنه ، فضا را حماسی می کنند. از بالکنهای تالار وحدت ، ابتدا یک نفر ، سپس تک تک و آنگاه دسته جمعی ، مردم فریاد های "الله اکبر" سر می دهند. این مشابه سازی ِ فریادهای تکبیری است که مردم مسلمان در محرم سال 1357 بر فراز پشت بامها سر داده بودند . افکت ِ تیراندازی همراه می شود با صدای آمبولانسهای بیمارستانها که سازها آن را می سازند ، افکت ِ هلیکوپتر و صدای آژیر آتش نشانی که باز هم سازهای زهی ارکستر ، آن را بازسازی کرده اند . حالا فضای خون و گلوله و حماسه در میان ریتمی از حرکت نظامیان به بهترین وجه تصویر شده است . باز هم سالار عقیلی و باز هم شعری از بیگی حبیب آبادی :
ای ایران ما / خورشید تابان / آیینه دل / آیینه جان / در باور تو / مهر ولایت / تو سرافرازی / با لطف یزدان / ...
حالا باران می بارد ؛ تند و یکریز. این ریزش رحمت الهی در کنار 40 نفر دف نوازی که ناگهان در دو سوی جمعیت سالن شروع به نواختن می کنند نوعی رابطه علت و معلولی را به ذهن تو متبادر می کند.
نور صحنه از تاریک بتدریج آبی تیره ، آبی روشن و حالا روشن روشن شده است . اشعاری که گروه کر و تکخوانان برنامه می خوانند استفاده حسابشده ای از کلماتی دارد که پُر از انرژی مثبتند : نور ، امید ، خورشید ، صبح ، باران و ... انقلاب اسلامی ایران حالا پیروز شده است .

در موومان دوم ، سازها از کسالت امام و دعای مردم برای سلامتی ایشان حکایت دارند . در نهایت ، موزیک غم از پرواز روح امام خمینی به ملکوت اعلا خبر می دهد که این خبر ، همراه می شود با طبل و سنج و دمّام که از شور تاریخی مردم در سوک رهبر کبیر خود حکایت دارد . 40 دف زن باز هم می نوازند و خواننده می خواند :
ای مهر جانها ! رفتی ز خانه
در کوی دلها ، از تو نشانه
ای پیر دلها ! آیینه ما
آیین سبز است ، شد جاودانه
این سوک و عزا و این ازدحام سازها ، ناگهان به موسیقی ملایم و آرامش بخشی تبدیل می شود که ناشی از انتخاب حضرت آیت الله خامنه ای به رهبری انقلاب اسلامی است .
موومان دوم با سرودی که گروه کر اجرا می کنند و در آن از انتخاب فرزند امام حسین "ع" به رهبری و شادمانی مردم از این انتخاب سخن می گوید به پایان می رسد .
در موومان سوم ، صدای سازها ، چرخش و گردش را به ذهن متبادر می کند ، کنایه از تلاش مردم و مسئولان در بازسازی کشور و آبادانی آن . این شور و تلاش بتدریج سرعت می گیرد و در موومان چهارم :
امروز در راه روشن فردا
دنیا می بیند عزم ما را
فردا دنیا با حیرت خواهد دید
ایران ِ فاتح ِ قله ها را
همواره در اهتزازیم
سربلند و سر افرازیم
با هم ، یکدل و یکصدا
همره و همنوا
می سازیم فردامان را ...
این راه بلند مردم و مسئولان کشورمان تا رسیدن به قله های چشم انداز 20 ساله در افق 1404 خورشیدی است با حفظ ارزشها که سرود "شهیدان " در پایان موومان چهارم بر آن تاکید می کند .
***
مجید انتظامی در این اثر که با فاصله گذاری و کشاندن بخشی از ارکستر خود از جمله دف نوازان ، طبل و دمّام زنان و الله اکبر گویان ِ پشت بام به میان تماشاگران حاضر در سالن ، و استفاده از افکتهای رهایی و پرواز پرنده ، بارش باران و ... به خلق نوعی "موسیقی - تئاتر" دست زده که با رهبری 360 درجه ای صحنه و سالن ، بخوبی از پس مدیریت آن بر آمده است که البته در این مدیریت ، نقش صدابردار صحنه و سالن ، در موفقیت این اجرا ، مثال زدنی و انکار نشدنی است .

با این اثر که دوشنبه شب توسط دکتر احمدی نژاد در تالار وحدت تهران رونمایی و اجرا شد ، شمار آثار فاخر موسیقایی سه سال اخیر از تعداد انگشتان دست فراتر رفت و حالا با اطمینان خاطر می توانیم بگوییم میزان آثار موسیقی علمی و ارزشمند در دولت نهم ، هم از لحاظ کمّی و بالاتر از آن از لحاظ کیفی ، از دیگر دولتهای پس از انقلاب فراتر رفته است .
البته خارج از انصاف است که نمونه های معدودی چون "سمفونی هفتم تیر" (کجایید ای شهیدان خدایی) را که در اواسط دهه شصت ساخته و اجرا شد و هنوز چون خورشیدی در آسمان موسیقی ایران می درخشد ، در این دایره در نظر نگیریم .
با این حال ، بار اصلی تولید آثار ارزشمند و ماندنی در این عرصه را "مجید انتظامی" به دوش کشیده است و بخصوص با سمفونیهای خرمشهر و بالاتر از آن " ایثار" ، نام خود را به عنوان پرکارترین و خوش کار ترین هنرمندان و آهنگسازان ثبت کرده است . پس استبعادی ندارد که دکتر احمدی نژاد که رئیس جمهوری است که بیشترین تلاش را در احیا ، تقویت و تثبیت ارزشهای انقلاب اسلامی داشته است ، پس از اجرا بر پیشانی "انتظامی" بوسه بزند و او را در آغوش بکشد .
این اثر ، یک نمره 20 دیگر در کارنامه مجید انتظامی است که نشان داده است در عرصه های موسیقی دفاع مقدس و انقلاب ، چیزی کم نگذاشته است و یک هشدار به دیگر موسیقیدانان کشورمان که کمی بجنبند ، فرصت برای خدمتگزاری به فرهنگ ملی این مردم ، همیشه به این راحتی به دست نمی آید ...
- گزارش من را از حاشیه های برنامه رونمایی سمفونی انقلاب اسلامی در اینجا بخوانید .
- همین روزنوشت را در صفحه تصویر روز کیهان روز پنجشنبه در اینجا بخوانید.
١- امام پیامی خطاب به بسیجیان نوشته است و قرار است در اخبار سراسری رادیو و تلویزیون خوانده شود. اما از دفتر امام اطلاع داده می شود که متن پیام برگردانده شود ؛ ظاهرا امام می خواهند روی آن اصلاحی انجام دهند. امام پس از دریافت متن پیام خود یک کلمه را تغییر می دهند و مجددا آن را برای پخش از اخبار سراسری ، به صدا و سیما ارسال می کنند. در توضیح این تغییر عبارت به نزدیکان خود می گویند : در پیام خود به بسیجیان نوشته بودم "من با تمام هَمّم به شما دعا می کنم" ، اما آن را به "بیشترین هَمّم " تغییر دادم ؛ این جمله دقیقتر است .

٢- قصابی که در نجف ، گوشت مصرفی امام را از او می خریدند "حمّود" نامی بود. حمود ، به احترام امام ، همیشه بهترین گوشت را با پاک کردن چربی و دنبه و زوائد آن ارائه می کرد. روزی امام پرسید : آیا این قصاب ، برای همه مشتریان خود این گونه عمل می کند ؟ پاسخ خدمتکار امام این بود که : نه ، حمود برای علاقه ای که به شما دارد چنین می کند. امام با صراحت می گوید : دیگر از این قصاب برای من گوشت نخرید .
حمود هر بار نزدیکان امام را می دید ، می گریست و از اینکه این توفیق از او سلب شده است بسیار ناراحت بود.
٣- هنگامی که مشغول نوشتن جلد اول کتاب زندگینامه امام خمینی بودم ، قبل از چاپ برای ملاحظه ایشان آن را به امام ارائه کردم . در جایی از کتاب نوشته بودم : "مادر فاضله و دانشمند امام ، هاجر نام داشت . " امام روی فاضله و دانشمند خط کشید و گفت : مادر من زن با تقوا و بزرگواری بوده ، اما "فاضله" و "دانشمند" نبوده و زن معمولیی بوده است .
در جای دیگری از کتاب نوشته بودم : سید روح الله در ۶ سالگی با اشتیاق به مکتبخانه رفت ." باز هم امام روی کلمه "با اشتیاق" خط کشید و گفت : اصلا هم من با اشتیاق به مکتبخانه نرفتم و خیلی هم با سختی رفتم ؛ اصلا کدام بچه است که در ۶ سالگی با اشتیاق به مکتبخانه برود ؟!
***
امروز درست سی سال از ورود تاریخی امام سید روح الله موسوی خمینی به میهن عزیز و مشتاقمان می گذرد. مناسب دیدم این سه خاطره ناگفته و تکان دهنده را که هر سه آنها بویژه اولی و سومی ، توجه عمیق و حساسیت فوق العاده امام را در حتی کاربرد دقیق کلمات نشان می دهد به عنوان راهنمای عمل خود نقل کنم .
راستش وقتی محتوای خاطره اول را چند هفته پیش در هفته نامه "شما" خواندم ، تا ساعتهای مدید از تمام اطراف فارغ شده بودم و به صداقت و عدالت بی نظیر امام فکر می کردم که پیامی را بر می گرداند تا به جای " تمام همتم" ، عبارت " بیشترین همتم" را به کار برد تا نکند در همین حد هم از صداقت و راستی دور افتاده باشد .
خاطرات دوم و سوم را همسرم ، چند روز پیش در مراسم تجلیل از برگزیدگان دبیرستان دخترانه فرهنگ تهران از آقای "سید حمید روحانی" نویسنده کتاب نهضت امام خمینی شنید و برای من نقل کرد و باز هم مرا به فکر فرو برد ؛ به این فکر که امام چگونه عمل می کرد و برخی از ما چگونه عمل می کنیم آن گونه که برای از میدان به در کردن رقیبمان ، هر دروغ و مکر و حیله ای را نه تنها مباح که واجب می شماریم و دیگران را هم به آن فرمان می دهیم .
پ . ن اول : از اینکه مدتهاست وبلاگم را به روز نکرده ام ، بدم می آید و آن را نوعی بی احترامی به مخاطبان ِ - بخصوص دائمی ِ - خود می دانم . اما این روزها بشدت در گیر مقدمات واجب ِ جا به جا شدن از خانه ای به خانه جدید و فراهم کردن پول بیشتری که صاحبخانه جدید درخواست دارد هستم و فرصتی برای فکر کردن و نوشتن پیدا نمی کنم . امیدوارم هر چه زودتر با حل شدن این مشکل ، فرصت منظمی را برای وبلاگ نویسی اختصاص دهم .
پ . ن دوم : اینکه هنوز آقای خاتمی ، مشکلش با خودش حل نشده تا تصمیم نهایی را برای آمدن یا نیامدن به عرصه انتخابات بگیرد ، بر خلاف قبل ( روزنوشتی که در آن وعده داده بودم در این باره بنویسم ) مرا خوشحال می کند ؛ آن هم به این دلیل که من هنوز فرصت آن را دارم که به وعده ام برای ترغیب کردن آقای خاتمی به آمدن و مبارزه انتخاباتی با دکتر احمدی نژاد ، جامه عمل بپوشانم !
علی الحساب شما هم برای حل شدن مشکل من و هم برای حل شدن مشکل آقای خاتمی دعا کنید ؛ جدا دعا کنید !




